زیارتم که تمام شد، چالاک بیرون آمدم و به دنبال او گشتم. چشمم را در یک لحظه به تمام آن زمین وسیع گرداندم و پس از مدتی او را یافتم. سلانه سلانه نزدیک من میشد، گونه هایش نمناک بود.
گفتم:گریه کردی؟ مگر از خدا چه میخواهی؟مگر همه چیزت من نیستم؟ دیگر چه از خدا میخواهی پرمدعا؟
خنده ای کرد و سرش را تکان داد. با تکان دادن سرش قطره ای اشک از چشمش به پایین افتاد. با دیدن آن صورت معصوم قلبم به هم کوفته شد!
گفتم:یادت باشد به هتل که رسیدیم، تو را در آغوش بگیرم و چشم هایت را ببوسم، بارگاه حضرت رضا حرمت دارد.
گفت:پس بیا زودتر برویم!

ادامه مطلب


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

وبلاگ پایه یازدهم رشته انسانی،کنکور انسانی شهر عمران سازه اسان یادبگیرلذت ببر هیئت جوانان بنی هاشم شهر اینترنت سبز مثل انعکاس ماهی بر سنگ ریحانه قیمت انواع ماشین امروز و مدل قدیم هم خودرو هم دیگر وسایل السلام علیک یا فاطمة الزهراء (س) دانلود فیلم و سریال