بدین وسیله سفر من تمام میشود.

حس میکردم بدترین قسمت سفرم امروز باشد، اما تبدیل به شیرین ترین خاطراتم شد. چون با اتوبوس برگشتم و بلیت قطار و هواپیما نبود و نمیشد. خیلی شکار بودم. اما به غیر اذیت های خود اتوبوس، دو خانواده اصفهانی کنارم بودند. هر دو هم یکی یک مادربزرگ همراهشان داشتند. این میگفت تو مثل بچه ام میمونی، اون میگفت تو مثل بچه ام میمونی.

خلاصه که آنقدر کیک و چایی و تنقلات به خوردم دادند و خندیدیم که الآن فکر کنم ده کیلو اضافه کرده ام و چشمانم سیاهی میرود!

خدایا ممنونم، چقدر خوب بود.

الآن احساس شکوفایی میکنم، آمادگی دارم با قدرت کارها را سر و سامان بدهم. مشتاق الیه نیرویش را بازمیابد!


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

blsco پایان نامه ها و تزهای کارشناسی ارشد رویاى خیس خدمات پس از فروش پکیج دیواری و اسپلیت در شیراز سایت اختصاصی حجت الاسلام علی اکبری ناصر درباره ی الی پلی طراحی سیستم های تصفیه آب و فاضلاب کولاک راهنمای سفر در ایران